آرام تر بگو دوستت دارم هایت را
بیا نزدیک تر
میخواهـــــــــم
صدآی
گرم نفسهایت
دیـــــــــــوآنـــــــــــه ام کنـــــــــد. . .
بـــــــی خیــــــالت که میشــــــــــــوم ، در کوچــــــــــــه های
علـــــــــــــی چـــــــــــــــــپ دنبــــــــــــــــال دلـــــــــــــم
می گــــــــــــــــردم !
مردها نامردترین موجوداتند !
تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر آنها نشده
و هنگامی که قلب زن را تسخیر کردند با تمام مردانگی ناجوانمردی می کنند .
دکتر علی شریعتی
مردانی را میشناسم که هنگام عصبانیت
(( او را بینهایت دوست دارم ))
اینـــو آویـــــــــ ــــــــزه گوشت کــنـــــــــ ...!
مگـــه نخوآستــی بــــری؟!!
پس اینکــــه گــــریـــــــــ ـــــــه می کــــنم یــآ نـــهــــــــــ !
اینــکه شــــآدمـــــــ ــــ یــــآ نـــهـ !
بـه خــودمـ ربــــــــ ــــــط دآره
تـــو کـــه بـــه خــــواسته ات رسیـــــــــــ ـــــــــــدیــــــــــــ...
رفتــــــ ــــــــــ ـــــــ ـــــی...
پس دیگــــــــه ســــ ـــآکت شو لعنتیــــــــــــــ.....
دلم می خواست یکی رو داشتم ،
بعضی وقتا که مردم خستم می کردن ،
میومد کنارمو دستاش رو می گذاشت دو طرف ِ صورتم
زُل می زد تو چشام ، می گفت
“ببین ! تو من رو داری!!“
www.green7.mihanblog.com
لطفا سربزنید
ی نظر هم بدین کافیه دوستان
متشکرم از همتون ک سرمیزنید ونظر میدین.
بچه ها وبم همین ماه مهر ک میاد یکساله میشه
هههههه
لایک بدین لطفا!!خخخخخ
سر:ضعیفه دلمون برات تنگ شده بود. . .اومدیم زیارتت کنیم!
دختر:تو باز گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر:خب. . .منزل بگم چطوره؟؟
دختر:واااای. . .از دست تو!!
...پسر:باشه. . .باشه. . .ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه. . .اصلا باهات قهرم!!
پسر:باشه بابا. . .تو عزیز منی خوب شد؟. . .آشتی؟
دختر:آشتی. . .راستی گفتی دلت چی شده؟؟
پسر:دلم!؟. . .آها از دیشب تا حالا یکم پیچ میده!!
دختر:واقعا که!
پسر:خب چیه. . .نمیگم . . . مریضم اصلا. . .خوبه؟
دختر:لوووووس!!
پسر:ای بابا. . .ضعیفه. . .اگه اینبار قهر کنی نازکش نداری ها!!
دختر:بازم گفت این کلمه رو. . .!!
پسر:خب تقصیر خودته. . .میدونی اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم. . .هی نقطه ضعف میدی دستم.
دختر:من از دست تو چیکار کنم؟؟
پسر:شکر خدا. . .!دلم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بودم . . .لیلی قرن 21من
دختر:چه دل قشنگی داری تو . . .چقد به سادگی دلت حسودیم میشه. . .
پسر:صفای وجودت خانوم.
دختر:میدونی. . .دلم تنگه. . .برای اون همه پیاده روی هامون. . .برای سرک
کشیدن تو مغازه کتاب فروشی و ورق زدن کتابها. . .برای بوی کاغذ بو. . .برای
شونه به شونه باهات راه رفتنو دیدن نگاه حسرت بار بقیه. . .آخه هیچ زنی مردی
مثل من نداره.
پسر:میدونم. . .میدونم. . .منم دلم تنگه. . .برای دیدن آسمون تو چشمافی تو،برای
بستنیهای شاتوپی که با هم میخوردیم. . .برای خونه ای که توی خیال ساخته
بودیم و من مردش بودم . . .
دختر:یادته همیشه به من میگفتی خاتون؟؟؟
پسر:آره یادمه. . .آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری مینداختی!!
دختر:ولی من که بور بودم . . .
پسر:باشه. . .فرقی نمیکنه.
دختر:آخ چه روزهایی بود. . .دلم برای دستای مردونت که تو دستام گره میخورد تنگ
شده. . .مجنون من.
پسر:. . .
دختر:چت شد؟چرا چیزی نمیگی؟
پسر:. . .
دختر:نگاه کن ببینم. . .!منو نگاه کن.
بقیه اش ادامه مطلب رو بخونید